تو چه کرده ای با دستانم
که این چنین بر دوری ات سوگوارند
این دستان نحیف
هم چنان
انتظارت را می نویسند
تا در آخرین ترانه تو را بیابند
......................................................................................
رفتی و من با دیدگانی خونین
لحظه لحظه گام هایت را شمردم
و در دشت غربت
عشق ات را جستجو کردم
اما
کاش می فهمیدم
معنای برق چشمانت را
در سیاهی شب
که با لبانی خسته گفتند:
"دوستت دارم"
.....................................................................................
لبان خسته ات را
در آن تاریکی سرد
در لحظه های نفرین شده شبی سیاه
در لابه لای درختان بی هویت پیاده رو
رقصاندی:
دوستت دارم.
من بی تو هیچ ام
و
با تو بی نیاز از این هستی
خسته ام
سرگردان عشق توام
و
آواره ای پرسه زن در کوچه هایی غریب
...............................................................................................................
با شوقی عاشقانه مرا سرودی
مرثیه ات تمامی نداشت
در سیاهی شب بر کاغذ دلت
وجودم را تصویر می کردی
و با روزنه ای
امید را در تصویر نا تمام ات زنده می ساختی
و اینک
که روزهای تنهایی مان می گذرد
به انتظار نشسته ام
تا
تصویرت را در پایانی ترین نقطه
به یادگار بگذاری
.....................................................................
در حسرت آن جمله
به غم می اندیشم
که چگونه بر بادش دادم
کاش فرصتی بود
تا
در گردبادی ترین لحظاتم
با لبانی شرمگین
در چشمانت می نوشتم
"دوستت دارم"