بر ثانیه هایم که می نگرم
پر اضطرابند
و
مملو از دلهره
چقدر
خون دل خوردن بر این لحظه ها
چقدر منتظر ماندن بر این باورها
هیچ نمی ماند
جز سایه ی پریشانی
متولد شده ام در دنیای بی بهار
و در میان دستانی سنگی
قامتم را باهیاهویی برافراشتم
که مرا به خفقان می کشید.
به نابودی ونیستی
تاروپودم را در منجلابی بافتند که
خوف و وحشت بیداد می کرد
تشویش . تنها آهنگ زندگی ام
و غربت. تنها رنگ آشیانه ام
سر در گریبان
و در پی سرابی روانه ام
به سایبانی می اندیشم
که شاید باشد!
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
۲۹ اسفند روز تلخ آغاز
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!